#نقطه_ضعف_پارت_227
تلفن میون انگشتهاش لرزید و زل زد به نام چشکزن. به شمارهای که منزلِ کیهانی، ذخیره بود. قلبش هم دهن کجی میکرد و دیدی گولت زدنرو با صدای بلند فریاد میزد. چقدر لازمش داشت فرد پشت خطرو، امروز بدترین روز عمرش بود، اگر روزِ نحسی که آبروشرو به علاوهی الیاسرو از دست دادرو فاکتور میگرفت، قسم میخورد که بدترین بود.
آیکون سبزرو لمس کرد و نامشرو خطاب.
_ نفس.
صدای پشت خط اما مبتهج بود و عاری از غم.
دل مهربونش عجیب آروم میکرد قلب پر درد مسیحرو.
_ سلام عیدت مبارک. خوبی؟ وای مسیح چقدر دلم میخواست تو هم الان اینجا بودی. بابا و نیما و بی بی و شقایق اینجان. هم عیدرو تبریک میگن و هم سلام میرسونن. ببینم عیدی چی گرفتی؟
پوزخند زهر مانندی نشست روی لبهاش و نتونست که بگه زهرمار. خانوادهاش چه بخشنده بودن و چه راحت قبول کردن مسیحرو به عنوان داماد. نیما چه مردونه بعد از دیدنِ چشمهای عاشق خواهرش لبخند زد به روی مسیح و مسیح، حتی اذن خرید عیدرو هم به خواهرهاش نداد، په برسه به عیدی. عید هر سالش زهرمار بود و هر چه که خندههای سپهررو میدید زهرمارتر هم میشد و امروز، کاش امروز اصلا در تاریخ ثبت نشده بود. باخته بود، به معنای واقعی باخته بود و کسی بود که به دادش برسه؟
سکوت چسبید به لبهاش و اجازهی بیان جملهی عید توام مبارکرو نداد. نفس اما بیخیال بود، بیخیال و بخشنده، دقیقاً نقطهی مقابلش.
_ نیما برام یه ست خوشگل گردنبند و گوشواره خریده. وای مسیح نمیدونی که چقدر ظریفه.
بابا هم برام یه ستِ رنگ خریده که دلم میخواد همین الان برم سراغ نقاشی با دیدنشون. شقایق هم یه پیرهنِ خیلی خیلی قشنگ خریده برام.
romangram.com | @romangram_com