#نقطه_ضعف_پارت_226

ماهرخ هم شاید یاد ماشین ریش‌تراشِ مسیح افتادگ یاد آبی‌های به خون نشسته‌ی برادرش. یاد حال و هوای بغرنجِ پنج سال پیش و یاد سپهرشاید. یاد زخمی که هنوز هم خون‌ریزی می‌کرد.

مسیح چشم دوخت به نگاه مغمومِ جمع و تن ظریف ماهرخ‌رو در برگرفت. پر از حمایت، پر از برادری، پر از دل‌نگرانی و دلِ بیچاره‌ی خودش اما..

_ دیگه آخراشه. دیگه باید بمیره. باید جلوی چشم‌های همه بمیره.

قلب ماهرخ نزد لحظه ای. اولین‌بار بود که برادرش‌رو تا این حد مصمم می‌دید. سپهر بمیره؟ سپهرش بمیره و ماهرخ نگاهش کنه؟ خدایا به داد نفس‌هاش برس. ثانیه‌ای نگذشت که چشم‌هاش پر شد از اشک. نگاه ملتمسش‌رو دوخت به تیله‌های پر شده از کینه‌ی برادرش و قلبش به حالِ سپهر تیر کشید.

ماهگل به موجب تعویض جو بحث عروسی پیش کشید و ماهرخ بی هیچ اشتیاقی پرواز کرد به طرف اتاق خوابش و دل مسیح، آخ دل مسیح که پس از امشب دل نبود.

ماهرخ پهن شد پشت در و خودش‌رو چهارزانو رسوند به تخت، رو تختیش‌رو کنار زد و پیداش کرد چیزی‌رو که پنج سال تموم خودش‌رو با وجودش تسکین می‌داد.

بغض به طور بی‌رحمانه‌ای راه نفس‌هاش‌رو بسته بود. انگشت‌های لرزونش، کاملاً دور از اراده، اجزای صورتش‌رو لمس کرد. اول ابروها و موها، سپس شکستیِ همیشگیِ جاخوش کرده‌ی میون ابروهاش و سپس چشم‌هاش‌رو مکث‌دار. بغض دست و پا زد، خودش‌رو رها کرد و با صدای بلندی شکست. می‌مرد برای اون عسلی‌ها ، می‌مرد برای اون مرور خاطرات و چرا با قلب عاشقش این.طور کرد؟ چرا چوب حراج زد به آبروش؟ چرا غرور و قلبش‌رو به همراه هم نشونه گرفت؟ کی پا گذاشت به خلاف و کی سپهر مهربونش تا اون حد بد شد؟ اگر مسیح می‌فهمید هنوز هم می‌پرسته اون مردرو، این‌بار هم موهاش‌رو می‌تراشید؟ مو بلند نکرد که باز هم کوتاه نشه. می‌ترسید از تکرار اون روز نحس و می‌ترسید از هر آینده ای که تو دست‌های مسیح چرخ می‌خورد. شهامتش‌رو داشت که لب باز کنه و از عشق به آدمی بگه، که اون هر شب به دار کشیدنش‌رو رویا می‌دید؟ شهامتش‌رو داشت از بخشیدنِ کسی بگه که هنرِ بخشیدن‌رو برای همیشه از مسیح گرفت؟ می‌تونست سپهر‌رو در حال مرگ ببینه و ذوق کنه؟ خدایا کجایی؟ می‌بینی حالش‌رو؟

بیرون از اتاق و پایین پیچِ پله‌ها، مردی تلفن به دست خیره بود به همون عکس، به همون عکسی که پنج سال هر شب و هرشب نگاهش می‌کرد و جنازه‌اش‌رو با دست‌های خودش به گور می‌فرستاد. رنگ اون چشم‌ها بود که از هر عسلی رنگی متنفرش کرد و خوی وحشیشرو چطور تا اون حد زنده می‌کرد؟

صدای خنده‌های ماهگل و متین به گوشش می‌رسید و امشب به جای خندیدن، پوزخند روی لبش می‌کاشت. چرا خنده‌اش گم شده بود؟

حدسش درست بود و سالار، دقیقاً پنج سال از عمرش‌رو گرفت و فرستاد به دست‌های بادِ هوا. می‌دونست و نگفت. می‌دونست و بازیش داد. یاد کرد از شب‌هایی که با جون و دل اتاق سپهررو می‌گشت به دنبال مدرکی علیه اون و سالار می‌دونست و نگفت.


romangram.com | @romangram_com