#نقطه_ضعف_پارت_225

_ آخ‌جون شیراز. آخ‌جون عروسی. وای که چقدر خوش بگذره.

پس از صحبتی طولانی و تعریف جزء به جزء هر چیز که اتفاق افتاده، در آخر ماهرخ و ماهگل اجازه دادن که تماس‌رو قطع کنم.

این‌بار شماره‌ی مسیح‌رو گرفتم و انتظارم اون‌قدر کش پیدا کرد که قطع شد و به گمانم که سرش زیادی شلوغ بود. باید برای تعطیلات عید هم مقابل سپهر و سیاوش بهونه ردیف می‌کرد و خب همه‌ی این‌ها دلم‌رو شدیداً نگران می‌کرد. تلفن‌رو کناری گذاشتم، مقابل آیینه ایستادم و زل زدم به تصویر نفسی که بعد از مسیح، حتی طرز نگاه کردنش هم تغییر کرده بود.

"تهران"

_ سال نو مبارک پسر عزیزم.

_ سال نو مبارک.

_ عیدمون مبارک.

ویلای مسیح، پر شده بود از صدای تبریک و خنده‌های از ته دل و اما دل مسیح داشت می‌ترکید. مریم بیش از هر کسی برای پسرش خوش‌حال بود و در دل آرزو می‌کرد که ای کاش، کینه‌ی سپهر‌رو از دل بکنه و سپس به زندگیش ادامه بده و اما دلِ مسیح..

مسیح لبخند کم جونی‌رو گوشه‌ی لب کاشت. داشت خودخوری می‌کرد. داشت حفظ ظاهر می‌کرد و می‌خواست منفجر نشه. قصد داشت آرامش حفظ کنه و امشبی که عید بودرو زهرمار نکنه به جمع و دلِ بی‌قرارش اما. قرآن‌رو باز کرد و به تک تکِ اعضای خانواده‌اش عیدی داد. ماهرخ گونه‌هایی که حالا استخونی‌تر از قبل بودرو بوسید و چه خوش می‌کرد دل داغون برادرش‌رو با طرح لبخندِ جدیدِ روی لب‌هاش. دست کشید روی موهای کوتاهش و یاد آبشار طلاییِ دلرباش خون کرد تمام وجودش‌رو.

_ چرا دیگه نمی‌ذاری موهات بلند بشه؟ تو این پنج سال دوباره همون می‌شد که بود.


romangram.com | @romangram_com