#نقطه_ضعف_پارت_224

_ به خدا مسیح اگه بفهمه شما انقدر خوشحال شدید یکم کم می‌شه از نگرانی‌هاش.

خاله مریم که هنوز هم شکر می‌کرد خدارو، انگار که تازه از شوک خارج شده باشه، مکثی کرد و گفت:

_ می‌دونستم نفس. به خدا می‌دونستم تو یه کاری می‌کنی. تو معجزه‌ای مادر. معجزه‌ای که داره دل مسیح من‌رو گرم می‌کنه. کم کم از اون کینه خلاصش می‌کنی. مبارکت باشه عزیزم. مبارکت باشه عروسِ گلم.

بغض چنگ انداخت به گلوم. من عروسش شدم؟ زنِ پسرش؟ زنِ پسرِ خارق‌العاده‌اش؟ می‌شد که همه چیز اون‌طور بشه که خاله مریم می‌گفت؟

_ من فکر می‌کردم شما از تصمیم خودسرانه‌ی ما ناراحت بشید. واقعاً ممنونم. به خدا خیلی خوشحالم.

صدای ماهرخ بلند شد و میون گریه‌ها لبخند نشست روی لب‌هام.

_ بسه بسه. جمع کن آبغوره گرفتن‌رو. به جای این حرف‌ها بگو جشن کجاست؟ کی هست؟ ما چیکار کنیم از بی لباسی؟ به‌خدا می‌کشمت اگه من ساق دوش نباشم‌ها نفس.

با شنیدن این جمله یاد شقایق افتادم و اون هم مصر بود برای ساق‌دوش شدن.

_ فردا شب که شب عیده مسیح می‌آد اون‌جا. روز اول عیدم راه می‌افتید می‌آید شیراز. قرار بر این بود که یازدهم فروردین یه جشن کوچیک بگیریم اما، مسیح راضی نشد و گفت که همه‌ی آشناها و هر کسی که می‌شناسی‌رو باید دعوت کنی. خلاصه که یازدهم عروسیمه.

این‌بار جیغ ماهگل، اعلام وجود کرد.


romangram.com | @romangram_com