#نقطه_ضعف_پارت_223

_ اره مادر گفت به من که مجبور شدی برگردی پیش خانواده‌ات. اذیتت کردن؟ اون سپهر خیر ندیده هم که برای مسیح اعصاب نمی‌ذاره تا باهاش حرف بزنم.

صدایِ دست و پا زدن‌های ماهرخ قطع شد. گمونم مسبب اصلیش، نامِ سپهر بوو. سپهر چیکار کردی با این خواهر و برادر؟

_ نه خداروشکر. مسئله چیز دیگه‌ایه. راستش.. راستش..

_ بگو دیگه نفس جان داری منو دق می‌دی چی‌شده؟ چرا مسیح تلفن جواب نمی.ده اصلا؟

دست آزادم چنگ زد به روتختی و گفتم اون چیزی‌رو که جون می‌کندم برای بیانش.

_ خاله مریم می‌دونم این تصمیمی که من و مسیح گرفتیم، تصمیمِ خیلی بزرگیه. یعنی حتماً باید از شما اجازه می‌گرفتیم می‌دونم اما، تو این شرایط راه دیگه‌ای نبود و شاید مسیح از خجالتش جواب تلفن‌هاتون‌رو نمی‌ده. راستش حدوداً پنج هفته‌ای می‌شه که من مجبور شدم بخاطر حال بد بابا برگردم شیراز.

بعد از مکثی کوتاه ادامه دادم:

_ من همه چیز‌رو راجع به ازدواجم با مسیح به خانواده‌ام گفتم و اون عکس‌العملی که حدس می‌زدم‌رو از اون‌ها ندیدم. یعنی همه یه جورایی تغییر کردن. برای همین بود که مسیح مجبور شد یک هفته‌ای‌رو بیاد شیرازگ حالا هم برای برگشتن من به تهران تصمیم گرفته که.. تصمیم گرفته که... تصمیم گرفته عروسی بگیریم. یعنی عروسی کنیم من و مسیح.

صدای بلند شدن جیغ ماهرخ و ماهگل، داد و هوارهای ازسر خوشیِ متین، شکرِ خدا از جانب خاله مریم، همه و همه اضطرابم‌رو به طور کلی خاموش کرد. مثل اسپند روی آتش جون گرفتم و من هم به جمعِ خوشحال.ها اضافه شدم.

حالا می‌دونستم همه صدام‌رو می‌شنون.


romangram.com | @romangram_com