#نقطه_ضعف_پارت_221

_ هر وقت رفتیم تهران. باید جلوی خودم زنگ بزنه. دیگه نمی‌تونم مثلِ قدیم به سالار اعتماد کنم. حتی می‌خوام رفت و آمدم‌رو باهاش به حداقل برسونم.

تا این حد جدی بود؟ تا این حد به شک‌هاش دامن زده بود؟

_ چیزی دیدی ازش مسیح؟

ماشین‌رو روشن کرد.

_ هنوز ندیدم. دارم حسش می‌کنم.

************************

تلفن‌رو کنار گوشم قرار دادم و لب گزیدم. خاله مریم خوشحال می‌شد از شنیدن چنین خبرِ اعجاب‌برانگیزی؟

یک هفته از اومدن مسیح به شیراز گذشت و تو مدت همون یک هفته اون‌قدر جا باز کرد به دل تک تک اهل خونه که نیما هم کمی از غصبش چشم‌پوشی کرد. یک هفته موند و تمام تلاشش‌رو به موجب رضایت بابا برای راه‌اندازی عروسی به کار گرفت در آخر هم موفق شد.

تمام دل نگرانی‌هاش برای مبنای حضور خانواد‌اش تو شیراز بود و من از بابت اون‌ها خاطر جمعش کردم. قرار بر این بود که خبرِ عروسیمون‌رو من به خاله مریم بدم و مسیح، یک‌راست پس از بازگشتش به تهران سری به قصر و سپهر بزنه. چه شب‌هایی که با غم و استرس سر روی بالشت می‌گذاشت و تمامِ ذهنش‌رو سپهر و ماهرخ تسخیر می‌کردن. تو این یک هفته و هر شبی که پای حرف‌هاش نشستم به این نتیجه رسیدم که مسیح، جز با کشته شدن سپهر پس نمی‌کشه. تنها هدفش برای رفت‌وآمدهاش به اون قصر، مرگِ صددرصدِ سپهر بود. تمام رویاهای پنج ساله‌اش بر مبنای به جسد تبدیل کردنِ تنِ سالم و سرحال سپهر چرخ می‌خورد. اتاق ذهنیم

خالی شد از هر فکری وقتی صدای خاله مریم پشت تلفن پیچید.


romangram.com | @romangram_com