#نقطه_ضعف_پارت_219
صدای عربدههاش حالا میخواست هفت آسمونرو بخراشه و به گوش فلک برسه. تنِ یخ کردهام با چنین حجمی از وحشت، سازگاری نداشت.
_ چون اعتماد ندارم، میفهمی؟ چون میترسم بخاطر یه زنگ احمقانه تموم نقشههامرو به باد بدم حتی دیگه به سالارم اعتماد ندارم. مطمئنم داره یه چیزیرو ازم قایم میکنه اما نمیدونم چیه.
چشمهام به قصدِ شکافتِ حدقهها، گشاد شد. به کجا رسیده بود؟ به جایی که حتی به بهترین دوستش هم سوءظن داشت؟ تا کجا تو مرداب تردید و شک و نفرت فرو رفته بود که حالا به اون دخترِ معصوم و بیچاره هم تهمت میزد؟
روی صفحهی خیس چشمهام، پلک بستم و پلک بستنم همراه شد با چکیدنِ قطرهای درشت از آبِ چشم.
_ خواهش میکنم برو خونه. من دیگه حرفی ندارم.
همیشه وقتی میفهمید ناراحتم آروم میشد؟
_ نفس اینطوری نکن. به خدا باورشون ندارم. تو فقط به من ایمان داشته باش. لحظهای به مسیح شک نکن اگه من مسیحم، اگه مسیح برات یه آدم مطمئنه، اگه قسمهام کار سازه، به اون چه که میپرستم قسم سالار داره یه چیزیرو از من قایم میکنه. یه چیزی که من نمیدونم چیه. مطمئنم.
چطور این همه مطمئن حرف میزد؟ واقعاً سالار چیزیرو پنهون میکرد؟ یعنی چون سپهر برادرش بود، ممکن بود خیانت کنه به خوبیهای مسیح؟
دست لرزونشرو به دست گرفتم. چرا انقدر گرم بود باز هم؟
_ باشه. من بهت ایمان دارم. قبول، سالار یه چیزیرو ازت مخفی میکنه قبول.
romangram.com | @romangram_com