#نقطه_ضعف_پارت_218
قدرت گرفت. گویا تنها خواستهاش همین بود. کوتاه اومدنِ من.
_ وقتی بهت میگم حرف بزن منو عصبی نکن.
نباید کوتاه میاومدم. اما مسیح بود و قلبی که به بار فحش گرفته بود لجبازیهام رو.
_ چرا نمیذاری ساحل یه زنگ بزنه؟ مگه زندانیه؟
اتومبیلرو کناری پارک کرد. گویا خشم اجازهی بازی با پدالهای گاز و ترمزرو به طور دقیق صادر نمیکرد. خندید. بلند. مسخره. حتی به قهقهه تبدیلش کرد.
_ به به. پس حالا دیگه زیراب منو میزنه.
زیر لب ادامه داد:
_میدونم چیکارت کنم سالار. دست میذاری رو نقطه ضعف من. حتی توام لیاقت نداری که از زندگیِ شخصیِ من با خبر باشی.
عصبی شدم. سالار چه گناهی کرده بود؟
_ بسه دیگه. بس کن این کاراترو. همهرو میخوای بزنی. همهرو میخوای دعوا کنی. سرِ همه میخوای داد بزنی. دوست داری همه ازت حساب ببرن. آخه مگه تو شمری که انقدر اون بیچارههارو اذیت میکنی؟ اون از نیلوفر و سالارِ بیچاره که بدون اجازهات آب هم نمیتونن بخورن. اونم از ساحلی که میخواست خودکشی کنه چون تویِ بیرحم بهش اجازهی یه تماس سادهرو هم نمیدی. بسه دیگه.
romangram.com | @romangram_com