#نقطه_ضعف_پارت_217
_ همونایی که احتمالاً به تو گفته.
به فرعیِ کوچهای که سالیانِ سال، محل زندگیمرو شامل میشد رسیدیم و اون سرعت کاست.
_ اینجوری جواب منو نده. اصلا تو با چه حقی تلفن منو جواب دادی؟ من خیلی متنفرم از این کاراها.
چونهام لرزید. اینبار واقعاً لرزید. اینبار حقِ تامالاختیار داشتم برای قهری چندروزه حتی. حق نداشتم؟ حق نداشتم سکوترو برای قطع مکالمه انتخاب کنم؟ حق نداشتم سوالهاشرو بیجواب بگذارم؟
_ گفتم چی بهت گفت؟ کی خودکشی کرده؟ حرف بزن با توامها.
عادت کرده بود با تمامِ اطرافیانش این حالتی حرف بزنه. بازجویی کنه، فریاد بزنه، تهدید کنه و اونقدر پیش بره تا حرفهاش به کرسی بشینه. همه از داد و فریادهاش بترسن و اون تهدیدوار عصبانیتشرو روی سر بقیه آوار کنه.
_ نفس حرف نزنی خونه نمیریم. اون روی سگ منو بالا نیار.
تهدید کرد. خدایا دیدی تهدیدم کرد؟ پس حق دارم دلخور شم؟ حتی حق دارم قهر هم کنم و مدتشرو تا یک هفته ادامه بدم مگه نه؟
باشهای کوتاه گفت و تلفنشرو به دست گرفت. گمان کردم که قصد تماس با سالاررو داره و همین هم شد. حالا که تهدیدهاش روی من جواب نداد، برای دیگری کارساز میشد حتما. دلم نمیخواست که کار به اون جاها بکشه. شاید نمیخواستم سالار بفهمه که من و مسیح عرضهی یک شبانهروز خوشحال بودنرو هم نداریم.
_ نمیخواد به اون زنگ بزنی خودم میگم.
romangram.com | @romangram_com