#نقطه_ضعف_پارت_216

و اون خیلی سریع سوار شد.

_ چی‌شده؟ با کی حرف می‌زنی؟ بدش به من..

به دستی که به طرفم دراز شده بود نگاه دوختم و سالار چرا حرف نمی‌زد؟

_ مسیح سالار پشت خطه. یه لحظه اجازه بده.

گوش تیز کردم، نام سالار‌رو با پسوندِ آقا مورد خطاب دادم و اون گفت:

_ بده بهش تلفنش‌رو الان قاطی می‌کنه.

راست می‌گفت، انگار مسیح زیاد خوشش نیمد از حرکتم. سرسری خداحافظی کردم و با ذهنی درگیر تلفن‌رو به دستش دادم. حتی به چپ چپی که حواله‌ام می‌کرد هم اهمیتی قائل نشدم. حتی نشنیدم الباقیِ مکالمه‌ی سالار، که این‌بار با مسیح امتداد پیدا کرده بود، به کجا ختم شد. ساحل داشت خودش‌رو می‌کشت و مسیح اذنِ یک تماس معمولی‌رو هم به اون نمی‌داد؟ چه فرقی داشت با آدم دزدی این کارهاش؟

در نهایت تلفن پرت شد روی داشبرد و اون گفت:

_ چی می‌گفت بهت؟

بی‌حوصله جوابش‌رو دادم. چقدر بی‌رحم بود. بیچاره ساحل!


romangram.com | @romangram_com