#نقطه_ضعف_پارت_213

_ من خرید‌هام‌رو انجام دادم، چیزی نمونده.

دست برد به طرفِ پخش و خواننده‌ای با صدای محشرش اومد و پا گذاشت به خاطراتمون. خواننده‌ای که حتم داشتم، طرز خاص بیان واژ‌ه‌ها از دهانش‌، تا سال‌ها بعد پسِ خاطراتم ذهنم به تثبیت رسید و منی که با مسیح، به نیم‌چه قهر به تفاهم رسیده بودم، نپرسیدم و نفهمیدم که اون کیه‌.

"خوشی‌هات واسه خودت هر چی که غصه‌ست مال من، مگه می‌شه رد شی و پرت نشه حواسِ من؟"

_ مطمئنی چیز دیگه‌ای لازم نداری؟

مقابل فروشگاهِ محله، توقف کرد و افزود:

_ برم یکم خرت و پرت بگیرم رفتیم خونه بخوریم. هان؟

سرم‌رو به حالت کج و معوج و مسخره‌ای تکون دادم. هنوز هم اعلام آشتیِ کامل نکرده بودم و مسیح داشت ناز می‌کشید؟ داشت فریادهاش‌رو از دلم در می‌آورد؟ قصد کرده بود که صلح کنه؟

جواب ندادم. نه که ناز کرده باشم نه، حقیقتاً هیچ واژه‌ای از دهانم بیرون نمی‌رفت و متنفر بودم از چنین حالی. نفسی فوت کرد، دست برد به دست‌گیره، پیاده شد و من شیفته‌ی پرستیژِ راه رفتنش شدم. دیدم که مغرورانه اما خوش‌برخورد از فروشنده‌ی مرد چیزهایی درخواست می‌کرد و قلبم پر تمناتر تپید. نوای زنگ تلفنش، فضای مسکوتِ اتومبیل‌رو دربرگرفت و من، درحالی‌که آرزو می‌کردم سپهر نباشه، پراسترس چشم دوختم به نام مخاطب. تماس از جانب سالار بود. از جانبِ کم‌خطرترین فردِ داستان. قطع شد، یک میس‌کال روی صفحه‌ ثبت شد و این عمل، برای چهارمین‌بار هم رخ داد. نگاه دوختم به سوپری، مسیح از کنار پیش‌خوان محو شده بود، کجا رفت؟

زیرلب نالیدم:

_ مسیح پس کوشی؟


romangram.com | @romangram_com