#نقطه_ضعف_پارت_212

نفس بریده زمزمه کردم:

_ من.. من نترسیدم فقط..

میون حرفم نشست و یادم رفت الباقیِ جمله‌رو.

_ چرا ترسیدی. ترسیدنت منو اذیت می‌کنه لطفاً این بحث‌رو تموم کن.

من که چیزی نگفته بودم. حرفی زدم؟ دلیل این همه تغییر شخصیت، اون هم به طورِ ناگهانی‌رو ابداً نمی‌فهمیدم. چش شده بود؟

به ناچار و با دنیایی از وهم گفتم:

_ باشه باشه هر چی تو بگی.

ماشین به آهستگی راه افتاد و سکوت آرامش‌بخش هم به زیبایی‌های شب‌‌های اواخر اسفند زیبایی دوچندان بخشید. هوا محشر بود برای قدم زدن و من و مسیح، مایی که مستثنا بود از تمامیِ ماهای دنیا، شیرازرو فتح کردیم امروز، انقدر قدم زدیم، انقدر که خندیدیم، انقدر که لودگی از خود بروز دادیم. کاش دهانم تا انتها بسته بود و حرفی نمی‌زدم و ای کاش که این خاطره پایان خوش داشت.

_ بریم خونه یا؟

به نایلون‌‌های خریدِ جا خوش کرده در صندلی عقب چشم دوختم.


romangram.com | @romangram_com