#نقطه_ضعف_پارت_210

من به دنبال جور کردنِ تکه‌های پازل باهم بودم وقتی گفتم:

_ مگه بعد عروسیمون کجا می‌خوای ببری منو؟ مگه نمی‌ریم قصر پیش سپهر؟

ابرو در هم کشید. می‌دونستم که خطاب نام سپهر هم داغون می‌کنه حالش‌رو اما، من بودم و دنیایی از سوال‌های بی‌جواب.

_ نه، میریم خونه‌ای که من می‌خرم و تو جهازت‌رو توش می‌چینی. مثلِ یه زن و شوهر واقعی.

مثل؟ راست می‌گفت، ما مثلِ زن و شوهرهای واقعی بودیم. دقیقاً شبیه به بازیگر‌های نقش اصلیِ یک سریال چندفصلی.

گفتم:

_ پس تو می‌ری اون‌جا و من‌رو تو اون خونه تنها می‌ذاری؟

ساندویچ نیمه تمومش‌رو پرت کرد روی داشبرد. چپ چپی ‌حواله‌ام کرد و به وسیله‌ی فشار پاهاش روی پدال گاز ماشین‌رو از جا کند.

_ ببینم می‌تونی حالم‌رو بد کنی یا نه.

نگاه دادم به ماهِ کامل آسمون. کاش حالا که مهلتی یافتم برای حرف زدن و سر و سامون دادن به سوالات ذهنم، مسیح دور نچرخه و مستقیم ایست نکنه روی دنده‌ی بداخلاقی. من حرف داشتم. باید به تک تک سوال‌هام جواب می‌داد.


romangram.com | @romangram_com