#نقطه_ضعف_پارت_208

_ مسیح.

_ بله؟

وزش سوز سرد ناگهانی، ناچارم کرد که دست‌هام‌رو به جیب بفرستم.

_ داره بهار می‌شه اما، هنوز هوا سرده.

گازی بزرگ از ساندویچی که به اصرار من خریده بودش زد و بی توجه به صحبتم گفت:

_ آره نفس. این ساندویچ خیلی خوشمزه‌اس. یاد بگیر ببین چجوری درستش می‌کنن رفتیم خونه‌ی خودمون برام درست کن.

نگاه دوخت به نگاه مشتاقم و ادامه داد:

_ می‌خوای ساندویچ تورم بدم بخوری؟ گشنته؟ هان؟ یا نه بریم تو ماشین بعد بخور. بیا بریم.

با به یاد آوری ساعت‌های پیش، وقتی قدم به حافظیه گذاشتیم و مسیح مجبورم کرد که همون‌جا، زیرِ سقفِ غزل‌های حافظ کنار آرام‌گاهِ پرآرامشش، به پیشنهاد عروسی شدنم پاسخ بدم و من بی‌احتیاط و از تهِ دل بله گفته بودم، شادی برای هزارمین‌بار و با دوز بالایی به اعماق وجودم تزریق شد و از ته دل خندیدم. مسیح هم خندید. کنار حافظ ایستاد و خندید. غزل‌هاش هک شده روی سقف‌رو زمزمه کرد و خندید. از حضرتِ عشق تشکر کرد و سپس مجدداً خندید.

از به یادآوریِ خنده‌هاش، تبسمی عمیق به پهنای صورتم روی لب‌هام جا خوش کرد. مسیح با ریموت، قفل ماشین‌رو گشود و من روی صندلیِ شاگرد، جا گرفتم.


romangram.com | @romangram_com