#نقطه_ضعف_پارت_206
_ بوش میگه.
نگاه از در و دیوار کند، دادش به صورتم و تفاوت قدیِ بالامون، جهت نگاهشرو طوری تنظیم کرد که آبیهاشرو شدیداً خمار جلوه میداد.
_ بوشرو دوست دارم. بویِ موهاتو..
لب گزیدم و به پریز اشاره کردم. به ضربان قلبی که با تپشهای بیامونش، قصد رسوا کردنمرو داشت، توجهی نشون ندادم و گامهای عجولمرو به خروجی رسوندم.
_ من بیرون منتظرم.
_وایسا... یعنی بشین اینجا موهامرو خشک کنم با هم میریم.
گندشانسِ عالم من بودم که بدبختی پشتِ بدبختی گریبانمرو میگرفت. به ناچار صندلی میز طراحیمرو برای نشستن انتخاب کردم و نگاه انداختم به تک تک مداد رنگیهام. مدتها از آخرین طرحی که با حوصله زده بودم میگذشت و انگار مسیح نفسِ رویاییرو از دنیای خیال و گمان بیرون کشیده، با ورودش حقیقتهای تلخ زندگیرو مقابل چشمهاش به نمایش گذاشته و کم کم دورش میکرد از قصر خیالیِ شکوهمندی که هر شب با فکر کردن به در و دیوارهاش، بال و پر میبخشیدمش.
بلند شدن نوای اعصاب خرد کنِ سشوار، از فکر خارجم کرد. نگاه دوختم به بلوز که زیادی جذب تنش بود و شلوار جینی که برای پاهای کشیدهاش نقش شلوار نودرو ایفا میکرد. خب مسیح، بسیار بلندقد و خوشاستایلتر از نیما بود و این امر برای ثانیهای قابل انکار نبود. طوری به دل می نشست که از کنارش بودن، احساس مباهات به نفسِ همیشه حبس در اتاق دست میداد و اینرو هم میفهمیدم که بسیاری از رهگذران حتی، به جمال و دلفریبندگیِ مرد مجاورم، حسادت میکردن. موهاشرو با وسواس خاصی خشک کرد و چقدر دلم خواست که اون لحظه دستهای من به جای انگشتهای، تک به تکِ تارهای دودی طلاییشرو فتح کنه و مسیح کارش بود حسرت به دل گذاشتن.
سشواررو با صدای اعصاب خردکنش صامت کرد، هر دو دستشرو محکم میون موهاش فرو برد تا کمی از لختی و شلختگیش کاسته بشه اما، همین که دست میکشید تارهای سرکشش برای تفرق راهی پیدا کرده، پخش میشدن و چون اندازهی موهاش کوتاه بود، حالت نمکینیرو به چهرهاش بخشید. خندیدم و اون چند بار حرکتشرو تکرار کرد.
برسرو کناری پرت کرد و با لحنی که عصبی به نظر میرسید، گفت:
romangram.com | @romangram_com