#نقطه_ضعف_پارت_203
_ از ته دل بخند.
مژههای فردار و بورش، درهم تنید و به آبیهاش فرصتِ اثبات زیباییرو به بیحسابترین حالت ممکن، بخشید.
_ تو کجای زندگی منی نفس؟ من کجای زندگی توام؟ میون این همه فکر و خیال، میون این همه کینه و نفرت، این همه بدبختی، این همه بیاعتمادی به دنیا و آدمهاش، تو دیگه از کجا پیدات شد؟ انگار خدا تورو فرستاده که من بعضی وقتها به چیزهای خوب فکر کنم و مغزم از این همه نا امیدی و بدی رد نده.
قلبم اینبار به جای اشتیاق و پایکوبی، به افتضاحترین حالت ممکن سوخت. اینبار کم آورد. چرا تموم نمیکرد آیههای یاسشرو؟
لب زدم:
_ مسیح.
و انتظار جانمرو هم نداشتم به خدا.
_ بله؟
_ میتونم یه سوال بپرسم؟
تکیهاشرو از مبل گرفت و مسیح کارش بذرِ حسرت پاشیدن بود.
romangram.com | @romangram_com