#نقطه_ضعف_پارت_202
لبهاش حالت و شکلی شبیه به پوزخندرو به خود گرفت.
_ به خانوادهات حسودی میکنم.
بابا دستی به سرزانوهاش گرفت و در حالیکه از اکرم خانم درخواستِ لیوانی آب میکرد رو به ما گفت:
_ من برم یکم استراحت کنم.
مسیح ارادتمندانه قبول کرد و بیبی هم به دنبالش راه افتاد.
به محض دونفره شدنمون، سریعاً گفتم:
_ چرا؟ مگه خانوادهی تو چیزی کم دارن؟ من وقتی پا گذاشتم تو خونتون دل باختم به تک تکشون و آرزو میکردم که ای کاش خواهری مثل ماهرخ و برادری مثل تو داشتم و یا حتی مثل تو مادرم کنارم بود. تو چرا قدر داشتههاترو نمی دونی مسیح؟ چرا کلِ فکر و ذکرت شده سپهر؟ چرا گیر دادی به اون قصری که پره از فساد؟ اصلا بیخیالشون شو. حداقل الان بهش فکر نکن. پاشو برو تو اتاق من یه دوش بگیر. منم لباسهای نیمارو برات میآرم بپوشی بریم بگردیم. نزدیک عیده یکم بخند توروخدا.
سرشرو به تکیهگاهِ مبل چسبوند و عمیق اما تصنعی خندید.
_ خوبه؟
با هر دو دست، روی شکمِ عضلهایشرو قلقلک دادم و محض رضای خدا، اندک تکونی نخورد.
romangram.com | @romangram_com