#نقطه_ضعف_پارت_200

بی‌بی در حالی که نگاه از تخمِ چشم‌های مسیح نمی‌کند، همون‌طور که لبخند به لب داشت، مداخله کرد:

_ آره مادر برید منم یه چیزهایی لازم دارم می‌دم شماها بخرید منِ پیرزن بیرون نرم.

مسیح که پس از قطعِ تماس اون شور و شوقِ سابق و نیم‌چه لبخندی به لب نداشت، بی حوصله سر تکون داد.

_ باشه بریم.

شقایق از جا برخواست و چادرش‌رو به دورِ گردیِ صورتش قاب گرفت.

_ من دیگه برم.

بی‌بی" نشستی مادری"رو با صدای رسا بیان کرد و نیما مقابل نگاهِ دقیق من، از جا برخواست.

_ من می‌رسونمش .

سرچرخوندم برای اعتراض و بابا هم می‌خندید؟ من نبودم و نیما برای خود حرم‌سرا به راه انداخته بود؟ بابا از زوج شدنِ اون دو خبر داشت و به من نمی‌گفت؟

گفتم:


romangram.com | @romangram_com