#نقطه_ضعف_پارت_199

_ یعنی می‌خوای بگی من خوشیتون‌رو خراب کردم؟

ابروش‌رو با مکث بالا انداخت و جواب داد:

_ می خوام بگم فهمیدم خانم به کی رفته.

قند و شکر به علاوه‌ی تمام شیرینی‌جاتِ دنیا، یک‌جا در دلم آب شد. قصد داشتم که ادامه بدم کش‌مکش‌ دلبرانه‌ی صحبت‌هامون‌رو و صدای آلارم تلفنش متوقفم کرد. آلارمی که هم‌چون ناقوسِ مرگ، با صدایی بلند نواخته شد و مسیح‌ و خنده‌هاش‌رو راکد کرد. ابروهاش به شدت در هم فرو رفت و خیره شد به نام سپهر که روی صفحه‌اش خاموش و روشن می‌شد، با نگاهش موقعیت‌رو از من سوال کرد. پلک بهم فشردم و اون خیره به به گل‌های قالیچه‌ی پهن شده‌ی روی زمین، آیکون سبز‌رو لمس ‌کرد و تماس‌رو پاسخ داد.

_ بله.. سلام... من به سالار گفتم بهت اطلاع بده... پیش نفسم.

نفسم‌رو میم مالکیت بخشید. حاضرم قسم بخورم که میمش، میم مالکیت بود.

_ هر چی که هست‌رو پیام کن نگاه می‌ندازم. بعدا صحبت می‌کنیم فعلا.

تلفن‌رو سر داد به داخل جیبش و لبخند کج و معوجی‌رو مهمون لب‌هاش کرد. سر کرد عادی به نظر برسه اما نام سپهر هم مسیح‌رو تبدیل به بدلِ سامیار تبدیل می‌کرد. مسیح من خوب بود، خوش‌برخورد بود، برای همه می‌خندید، مهربونی می‌کرد و اما نود و نه درصد وجود بدلِ مجاورم‌رو سامیاری که پنج سالِ تمام از افتتاحش می‌گذره، فرا گرفته بود. باید پرسید که آیا من می‌تونستم اون یک درصدِ باقی مونده‌رو از دست‌های نود و نه درصدی نجات بدم؟ می‌شد که خالی بشه از سپهر و سیاوش؟ چقدر دیگه باید می‌جنگید؟ کی حالش خوب می‌شد؟

افکار یاغی‌رو به باد هوا فرستادم و برای تعویضِ جو لبخندی روی لب نشونده و گفتم:

_ مسیح بریم یه کم تو شهر بگردیم؟ شیراز خیلی قشنگی داره‌ها. از تهرانِ شما که بهتره. تازه چند روز دیگه‌ام که عیده و من یه مقدار خرید دارم.


romangram.com | @romangram_com