#نقطه_ضعف_پارت_198
_ وای نفس چه جنتلمن.
جنتلمن در مقابل پرستیژهای خاصِ مسیح، کمجونترین توصیفِ ممکن بود. این بشر خودِ محشر بود به خدا.
افکارمرو پخش و پلا ساختم و لبخند به لب وارد سالن شدم. بد میشد اگر برای مسیحی که از هر محرمی محرمتر بود کمی، فقط کمی دلبری میکردم؟ بد میشد اگر گامهای موزونمرو، به همراه اندامم در قالب جینِ سفید رنگ و تاپِ دوبندهی همرنگش، به رخ آبیهاش میکشیدم؟
_ میبینم شوهر منرو حسابی خسته کردین.
نیما که تا به حال چشم غره حوالهام میکرد، بعد از نقش بستنِ شقایق مقابل دیدگانش، نگاه گشاد کرد و من بیتوجه به تعصبهای بی سر و ته و بی جهتش، رو به مسیح که با لبخند کمجونی نظارهام میکرد، گفتم:
_ تو با اون لباسها چطور خوابیدی آخه؟ اول بذار با بهترین دوستم آشنات کنم. شقایق، عزیز دلِ نفس.
همه به استثناءِ نیما تبسم روی لب کاشته و من به علاوهی شقایق روی مبل سه نفره درست در کنار مسیح جا گرفتیم. مسیح باز هم رشتهی کلامرو به دست گرفت و دل من برای تک تک حروفی که از دهان بیرون میفرستاد، ضعف رفت.
_ داشتیم با پدر جون حرف میزدیم. خیلی هم بهمون خوش میگذشت. ماشالله بیانشون انقدر شیواست که..
روزی به اوج رویاهام مسیح هم نمیرسید که مسیح بابارو پدرجون خطاب کنه! خدایا دامادِ حاج ناصر و شوهرِ من شد جدی جدی؟
لحن تغییر دادم و خندهکنان گفتم:
romangram.com | @romangram_com