#نقطه_ضعف_پارت_197

وا رفتم.

_ مگه شایان هم می‌دونه؟

سر تکون داد.

_ همون شبِ اول بهش‌گفتم. حالا نیما خیلی بدتر شده. دیشب پیام داده که حق نداری از اتاق بیرون بیای ما هنوز نمی‌دونیم این پسره چطور آدمیه. تازگی‌ها تا سر کوچه‌ام نمی‌ذاره برم و اگرم برم یا خودش دنبالم می‌آد یا آدم می‌فرسته و خلاصه هزار جور اسکورتم می‌کنه.

حرص، واژه‌ای کم جون بود برای توصیفِ حال اون لحظه‌ام. تمام بدبختی‌هام برای ثانیه‌هایی از نظرم گذشت و دلم به هیچ‌وجه، ناگریز شدنِ تنها دوستم به دست نیمارو نمی‌خواست. از نظرِ من نیما، با اون ذات شکاکی که به زمین و زمان سوءظن داشت، هیچ‌وقت درست بشو نبود. خودش‌رو باغیرت تصور می‌کرد و از نظر من بی مروت‌ترین بود که اگر مروت می‌شناخت که تا اون حد شاخ و شونه نمی‌کشید برای دختر ناتوانی مثلِ من. حالا هم که منِ همیشه مظلوم واقع شده‌رو از دست داده بود، طعمه‌ی جدیدی یافته بود برای دندون تیز کردن انگار!

به ظاهر لبخند زدم به چهره‌اش اما باید نیمارو سرجاش می‌نشوندم. شده با پدر حرف می‌زدم و شده مجدداً کتک می‌خوردم اما اجازه‌ی پیشروی‌رو نمی‌دادم.

چهره‌ی آرایش شده‌ام‌رو چک کردم، صحبت در رابطه با اون موضوع‌رو به بعد موکول کردم دست در دست شقایق از اتاق بیرون زدم.

بدوِ ورود به سالن، صدای مسیحی که خوش‌طعم‌ترین چاشنیش، اعتماد به نفس بود‌رو شنیدم و قلبم از تمام وقت‌ها، خوش‌آهنگ‌تر زد.

_ تمام تلاش من، نشوندنِ لبخند رو لب‌های تک تک اعضای خانواده‌امه، حتی نفس که عضو جدید محسوب می‌شه.

رو کردم به شقایق، لب گزیدم و اون شبیه به همیشه، ولوله به پا کرد.


romangram.com | @romangram_com