#نقطه_ضعف_پارت_196
به اصلیترین مبحثِ جملهها که رسید سکوت کرد و منِ حریص، رهاش نکردم.
_ حرف بزن شقایق انقدر حرصم نده.
در لحظهای ناگهانی، زد زیر گریه و شاید از حجمِ شرم بود که خودشرو به آغوشم پرتاب کرد، تا نگاهش با نگاهم متلاقی نشه.
_ از وقتی فهمیده چقدر عاشقشم همش اذیتم میکنه نفس.
دهانش از تعجب باز موندرو دقیقاً در وصفِ حال حالای من، گفته بودن. نیما و عشق؟ نیما و معشوق؟ نیما و رابطهی پنهانی؟ نیما و چنین غلطهای بیجایی؟ اون هم با این حد تفاوت سنی؟
بهت و حرص کم مونده بود که حالِ خوب امروزمرو برای همیشه از دستهام بقاپه و دیونهام کنه. چونهاشرو با فشار، میون انگشتهام اسیر و سعی کردم چیزی شبیه به لودگیرو در نگاهش جستوجو کنم. سرچ کردم و پیدا نشد. شوخی کلمهای ناآشنا بود برای حالِ رو به مرگِ چشمهاش.
پس از باورِ حقیقت، نالیدم:
_ شقایق تو دیگه دیوونم نکن. تو و نیما؟ عشق؟ میخواید همتون دیوونه کنید منو آره؟ من کم از دستِ مسیح و دورو بریاش میکشم باید غصهی تورو هم داشته باشم؟ آخه آدم دیگهای نبود تو دل باختی به داداش من؟ احمق بیشعور تو که میدونی اخلاقش چطوریه. میخوای بدبخت کنی خودترو تا آخر عمر؟ بیچارهات میکنه. بیچاره میشی بنده خدا. انقدر کتکت میزنه که از حال میری بدبخت. انقدر چکت میکنه که از هرچی غیرته عق میزنی. انقدر سوءظن داره به هر حرکتت که..
با حالی بدتر از منی که تازه بغضم سرباز کرده بود، به میون حرفم پرید:
_ بسه. بسه خودم میدونم. کور که نبودم میدیدم چجوری کتکت میزد. یادمه چجوری زندانیت میکرد تو اتاق و از همین پنجره التماسم میکردی که بیام و به دادت برسم. من کبودیهای تنترو یادم بود وقتی اعتراف کردم عاشقشم. چون اعتقاد دارم. ایمان دارم که خدای بالا سرم درستش میکنه. تو دیگه پشتم باش نفس، شایان به اندازهی کافی مخالف هست.
romangram.com | @romangram_com