#نقطه_ضعف_پارت_193
_ نفس... نفس جان... نفسم...
پلک گشودم و درست بعد از یافتنِ شقایق مقابل روم، یادم رفت اون چهرو که در خواب دیده بودم. نشستم، نگاه دادم به در و دیوار و تمام تلاشمرو به کار گرفتم، تا تماممرو بکشونم به بیداری.
_ پاشو لنگ ظهره. بابات مخ دامادرو خورد با سوالهاش. به حاج ناصر نمیاومد انقدر پرحرف باشهها.
از جا پریدم و ساعتم کجا افتاده بود؟
_ مگه ساعت چنده؟
شنیدم:
_ دو ظهره.
و دقیقاً بعد از درک افتضاح به بار اومده، تنِ خواب آلودمرو به میز آرایش رسوندم.
_ وای مسیح حتماً تا الان کلی عصبی شده. خوشش نمیآد کسی زیاد ازش سوال بپرسه.
موهامرو عجلهای بافتم، رفتم به سرویس و شقایق هم طبق معمول پشت در، در حال جنجالسازی بود.
romangram.com | @romangram_com