#نقطه_ضعف_پارت_191

_ نمی‌خوام چیزی‌رو بهت تحمیل کنم. برو خوب فکرات‌رو بکن. بود و نبودت خیلی هم فرق می‌کنه.

*********

_ چی؟

از جا پریدم و پتورو کنار زدم.

_ چرا جیغ می‌زنی شقایق؟ دو ساعتم نیست خوابیده، خیلی رو سرو صدا حساسه، خوابش سبکه بچه‌ام.

شقایقی که تا به حال چشم بسته به حرف‌هام گوش سپرده بود، حالا دقیقاً در چند سانتیم قرار داشت.

_ یه بار دیگه بگو بشنوم. گفت عروسی؟ یعنی اون آقایی که خیلی هم خوشگله خواست با تو عروسی کنه؟

به دلِ خوشش خندیدم.

_ فقط برای راضی کردن بابا که برگردیم تهران.

به وسیله‌ی تکون‌های شدیدی به تنم، کنارم برای خود جا باز کرد با دنیایی از رغبت، خواستار بیان ادامه‌ی داستانِ درخواست مسیح، به موجبِ به تن فرستادن لباس عروس از جانب من بود.


romangram.com | @romangram_com