#نقطه_ضعف_پارت_190

شاید حالم نالان دلم‌رو می‌فهمید که دست‌هاش بالا اومد و هر دو بازوم‌رو نوازش کرد و من بعد از بیان جمله‌اش فهمیدم که اون شدیداً کج‌فهمه.

_ می‌دونم دارم خیلی اذیتت می‌کنم نفس.. اما.. اما.. واقعاً نمی‌دونم چی بهت بگم.

اشتیاقِ نگاهم‌رو با تشویش اشتباه گرفت و افزود:

_ می‌تونی قبول نکنی. حتی می‌تونی ازم جدا شی. به هر حال سپهر تورو دیده و دیگه نیازی نیست که حتماً تو قصر باشی. می‌تونم بگم که همه چیز بینمون تموم شده.

بغض راه انداخت به گلوم. تصویرِ تمام رویاپردازی‌هام‌رو از نظر گذروندم و فقط لحظه‌ای، قسم می‌خورم که لحظه‌ای خودم‌رو در قالب لباس عروس و مسیح‌رو در قالب کت و شلوار دامادی تصور کردم و نمی‌دونم آدرنالین خونم تا چه درجه‌ای بالا رفت که گفتم:

_ پس اون‌جا دیگه به وجود من احتیاجی نیست. یعنی بود و نبودم دیگه فرقی نمی‌کنه، درسته؟

مترقب نگاهش کردم. حرف بزن لعنتی. باز هم بخواه. درخواست کن و هر کس که لباس عروس پوشیده مقابلت نایستادرو با دست‌های خودت تمومش کن. تو فقط بگو مهمه بودنم. لب باز کن و نذار به این باور برسم که قطعاً هیچ جایِ زندگیت نبودم.

سکوتش که مدت‌دار شد انگشت‌هام به دست‌گیره‌ی در چفت شد، گام برداشتم برای اتصال به جایی که بشکنم و با جمله‌ی دو کلمه‌ای و چراغونی شده‌اش، متوقفم کرد:

_ فرق می‌کنه.

خدای کی معبودش‌رو به این زودی به خواسته‌اش می‌رسوند؟ قطعاً خدای من، همین نزدیکی‌ها بود که مسیح افزود:


romangram.com | @romangram_com