#نقطه_ضعف_پارت_189

سپس برای فرار میون حصاری که با دست‌هاش ساخته بودشون، چرخیدم و اون دق دادنِ قلبم‌رو ادامه داد:

_ اون‌جا به تو احتیاج دارم نفس. اومدم که ببرمت.

پرعظمت‌ترین درد عمرم‌رو به تصویر کشیده بود به خدا. فکر و خیال‌های شبانه‌روزم بعد از ورود به شیراز بود، سفر به تهران به خدا. من بیش از اون، با خودش موندن‌رو می‌خواستم و اما هیچ فکرِ بکری نداشتم به خدا.

نالیدم:

_ چی می‌خوایم بگیم به بابا اینا؟

سر عقب کشید و مسافتِ میون نگاه‌هامون‌رو طولانی کرد. هر دو دستش‌رو میون موهاش اسیر کرد، چندین‌بار تکونش داد و نهایتاً با دنیایی از ارتیاب گفت:

_ باید عروسی بگیریم، پدرت فقط این‌طوری اجازه می‌ده که همراهم بیای تهران.

بزاق دهانم کجا رفت؟ نفس‌هام چطور؟ ضربان قلبم؟ دهان باز کردم هوا ببلعم و هوا کجا رفت؟ دمای اتاق کی تا این حد پایین رفت و من نفهمیدم؟

نفس‌هام به تقطع افتاد و پرسیدم:

_ تو... تو... چی داری می‌گی؟


romangram.com | @romangram_com