#نقطه_ضعف_پارت_187

سپس نگاه گشاد و بعد چهره جمع کرد و نالید:

_ وای نفس، چه اداهایی.. خوبه تا قبل از کنار خودم می‌خوابیدی‌ها. تو هر چند وقت یک‌بار باید شارژ شی آره؟ باید یادت بیارم که جای زن، تو بغلِ شوهرشه؟

درحال آماده سازیِ لقمه‌ی دوم بودم که دست‌هام روی هوا خشک شد و زیرچشمی به چهره‌ی خالی از شیطنتش نگاه انداختم. مثل این‌که جدی جدی باور کرده بود پیوند زناشوییمون‌رو. این رقیق‌القلبِ حالا، چه ارتباطی با قسی‌القلبِ شیراز داشت‌رو نمی‌فهمیدم اما، قلبم برای این یکی، محکم‌تر می‌کوبید.

سکوتم‌رو که دید، ادامه داد:

_ کجا باید بخوابم؟

با دست اشاره کردم به راهرویی که به اتاق‌ خواب‌هامون منتهی می‌شد، اتاقِ نیما رو چک کردم و عاری از نیما بودنش این اطمینان‌رو داد که رفته. خوش دکوراسیون‌ترین اتاقِ ساختمونِ قدیمی‌سازِ مارو نیما صاحب بود. تلفیق رنگ‌های سفید و خاکستری. با دست به تخت دونفره‌ی حبس شده در کنج دیوار، اشاره کردم.

_ نیما تا شب نمی‌آد. این‌جا بخواب تا خدمت‌کار برات اون یکی اتاق‌رو آماده کنه.

اوِر کتش‌رو از تن کند و خیره به چشم‌هام گفت:

_ خدمت.کار هیچ اتاقی آماده نکنه. تا زمانی که این‌جام تو اتاق تو می‌مونم.

نگاه دزدیدم. حقیقتاً از شدت شرم حالی رو به مرگ داشتم و مسیح امروز، برای به تاراج بردن احساسم اومده بود انگار. حواس و وجود و تپش متعادل نبضم‌رو برای به تخریب کشوندن، می‌خواست انگار!


romangram.com | @romangram_com