#نقطه_ضعف_پارت_186

_نه تو یه منظوری داشتی.

نون و ظروف صبحانه‌رو پس زد و سرش‌رو میون دست‌هاش اسیر کرد.

_ نفس واقعاً خوابم می‌آد سرم داره منفجر می‌شه.

استکانِ کمر باریکی که برای بی‌بی بسیار محبوب بودرو از چای خوش‌رنگی پر کردم و اون‌رو مقابلش قرار دادم.

_ خب من می‌برمت تو اتاق نیما تا راحت بخوابی. اول صبحونه‌ات‌رو تموم کن.

جرعه‌ای داغ داغ به دهان فرستاد و از فرازِ لبه‌اش نگاهم کرد.

_ حالا چرا اتاق نیما؟ مگه خودت اتاق نداری؟

چنگ انداختم به نون تست و از شکلات صبحانه‌ی وسوسه‌انگیز، پُرش کردم.

_ دارم. اما شقایق دوستم این‌جاست بعدشم اونم نبود خودم هنوز خوابم می‌آد.

_ خب خوابت بیاد، منم پیش تو می‌خوابم دیگه.


romangram.com | @romangram_com