#نقطه_ضعف_پارت_185

یک تای ابروش بالا پرید، خدایا این مرد من یکی‌رو می‌کشت با اون پرستیژهاش.

_ دوست داری ناراحت باشم؟ حقیقت‌رو بگم، فکر می‌کردم امروزم قراره با جنگ و دعوا سپری بشه ولی پدرت منطقی‌تر از این حرف‌هاست.

تیله‌اش‌رو در خونه‌ی چشم‌هاش چرخ داد و افزود:

_ اون‌قدر سخت نبوده که تو بخوای از خونتون فرار کنی.

نگاهم پر شد از ابهام.

_ منظورت چیه؟

لودگیِ بدو ورودرو پس گرفت، لب گزید و گفت:

_ منظوری ندارم.

چای ساز سروصدا راه انداخت، صندلی‌رو هل دادم و بازوم برای لحظه‌ای به گوشه‌ی آستین کتش گیر کرد. سرچرخوند، با نگاهش تمامم‌رو بلعید و من برای فرار از حالت‌های عجیبِ اون نگاه، روی پا ایستادم و فنجون به دست مقابل چای‌ساز ایستادم.

مسیح سکوت کرد و من یادم افتاد حرف زدن‌رو.


romangram.com | @romangram_com