#نقطه_ضعف_پارت_184

_ اگه نرسیده بودی داداشت کشته بود منو و بعد بی شوهر می‌موندی.

چه پر حرف شده بود مسیحی که حسرت نوازش موهاش‌رو به دلم گذاشت. نتیجه‌ی خستگی که نبود، بود؟

گفتم:

_ کسی نمی‌تونه تورو بکشه.

و اون درحالی‌که لقمه‌اش‌رو پر از مربای به می‌کرد، خندید و گفت:

_ چرا مگه من خدام؟

صندلی‌رو عقب کشیدم، کنارش و در فاصله‌ی نزدیکی قرار گرفتم و اولین صبحانه‌ی شش صبحیم‌رو با سرکشیدنِ لیوانی آب‌پرتقال آغاز کردم.

_ قیافشو نگاه، گیج خوابی‌ها.

سر بلند کردم، صورتم مماس با صورتش قرار گرفت و درحالی‌که اصلاً جنبه‌ی اون حجم از نزدیکی‌رو نداشتم، قلبم در پستوی سینه‌ام تپید و لب زدم:

_ خیلی خوش‌حالی اتفاقی افتاده؟


romangram.com | @romangram_com