#نقطه_ضعف_پارت_182
_ حتماً دلیلت برای خودت مطمئنه ولی من باید باهاشون آشنا بشم. فعلا که وضع منو میبینی. تو اولین فرصت حتما میآم به تهران و با تکتکشون آشنا میشم.
مسیح با سر تصدیق کرد و بیبی تبسمی روی لب کاشت و مداخله کرد:
_ بسه دیگه انقدر سرِ تازه از سفر رسیدهرو درد نیارید بذارید استراحت کنه.
پاسخ لبخند بیبیرو با تبسمی دلضعفانه داد و به خروجی اشاره کرد.
_ جاییرو پیدا نکردم ماشینرو پارک کنم و مجبور شدم جلوی در پارکینگ بذارمش.
بابا روی پاهاش ایستاد و همونطور که قدمهای ناهماهنگشرو به سوی سرویس امتداد میداد گفت:
_ مشکل نداره بعداً بذارش تو پارکینگ.
صدای بیبی از آشپرخونه مورد خطاب قرارم داد و من با نگاه به مسیح، خودمرو بهش رسوندم. سعی کردم صبحانه ای مفصلرو تدارک ببینم. روزی تو رویاهام هم نمیدیدم که مردی با این خصوصیاتِ خواستنی به عنوان همسرم تو خونه باشه و من با این حجم از اشتیاق برای خوی شکموش صبحانه آماده کنم. مربای آلبالو و به، کره، عسل، پنیر، شیر، شکلات صبحانهای که عاشقش بودم رو به بهترین نحو ممکن روی میز چیدم و رو به عزیز که لبخند زنان نظاره گر کارهام بود پرسیدم:
_ خوب شد؟ چیزی کم و کسر نداره؟
نزدیک شد، لپهای شل و افتادهاش از تبسم جمع شد و سپس نیشگونی از بازوم گرفت:
romangram.com | @romangram_com