#نقطه_ضعف_پارت_181

_ من همه جوره براتون احترام قائلم اما، واقعاً شرمنده‌ام چون نمی‌تونم خانواده‌ام‌رو از تهران خارج کنم. مادرم یه کسالتی داره که جا‌به‌جایی براش سخته اما به محض درست شدن شرایط می‌آرمشون برای دست بوسیتون. خیالتون راحت نفس با تک تکشون آشنا شده و از بابت خوش‌بختیش هم، من خوش‌بختیش‌رو با تمام وجود تضمین می‌کنم.

نتونستم که بپرسم، خوش‌بختی یعنی گوله گوله بی‌رحمی از جانب تو؟ خوش‌بختی یعنی کنار سپهر و سیاوش سر کردن؟ خوش‌بختی یعنی کم‌لطفی‌های تو؟ و اما به موجب آسوده خاطر ساختنِ خانواده‌ام بود که گفتم:

_ آره بابا جون من با تک تکشون زندگی کردم. نمی‌دونی چقدر خانواده‌ی مسیح خوب و ماهن.

نیمای قسی‌القلب، مداخله کرد و تمام تمجید‌هام‌رو به باد هوا فرستاد.

_ چرا نمی‌تونی بیاری آشنا بشیم؟ نکنه خانواده‌ای در کار نیست‌؟

بابا نامش‌رو با صدای بلند مورد خطاب قرار داد، بی‌بی هین کشید و مسیح روی پا ایستاد. به خدا که آرامش خیلی سریع آبی‌هاش‌رو ترک کرد و رنگ خالصانه‌اش‌رو از دست داد.

رو کرد به نیما و یادش رفت سیاست‌رو.

_ ببین آقا پسر، مرد بزدگ، برادر با غیرت، من بهت حق می‌دم که عصبی شده باشی اما حواست به حرف زدنت باشه. خانواده‌ی من از همه چیز تو این دنیا برام مهم‌تره و به هیچ‌عنوان به هیچ احدی اجازه‌ی کم‌ترین صحبتی‌رو راجع بهشون نمی‌دم. خانواده دارم اما به دلایلی که به خودم مربوط می‌شه نمی‌تونم از خونه بیرون بیارمشون. اگه شما می‌تونید تشریف بیارید تهران من می‌برم و آشناتون می‌کنم هیچ مشکلی هم نیست.

دل نگران روی پا ایستادم، نزدیک شد به مبل تک‌نفره، چنگ انداختم به لبه‌ی کت نوک مدادیِ مسیح، با چشم‌هام برای آروم گرفتن، التماسش کردم.

بابا هم به یاریِ من، با دست‌هاش اشاره کرد که بشینه و چپ‌چپی حواله‌ی نیمایِ همیشه خاطی کرد.


romangram.com | @romangram_com