#نقطه_ضعف_پارت_180

_بفرمایید پسرم.

هر دو چشم گرفتیم از هم، بی‌بی بود که خیلی زود چای به دست نزدیک شد، با نگاهش مسیح‌رو قورت داد و در آخر و بعد از دور چرخوندنِ سینی، کنار من نشست.

_ مرد خوشتیپیه نفسِ پدرسوخته.

برای بارهزارم به آنالیز چهره‌اش پرداختم و به خدا که خوش‌تیپ در وصف چنین مخلوقی، زیادی کم بود. لب‌هام خندید، رو به بی‌بی چشمک فرستادم و بابا به وسیله‌ی تک سرفه‌ای، سکوت‌رو شکست:

_ اگه من به نفس اصرار کردم با بهزاد ازدواج کنه، چون می‌دونستم خوش‌بختیش تضمینه. انقدری به اطرافیانم اعتماد نداشتم که بخوام پاره‌ی تنم‌رو بدم دستِ یه غریبه.

مسیح در نهایت، لودگی‌رو از چشم‌هاش کند و دور انداخت و با جدی‌ترین لحن ممکن رو کرد به بابا و بابا گفت:

_ من از کجا بدونم که تو خوش‌بختش می‌کنی؟ که بهتری از بهزاد؟

مسیح تکونی خورد و بابا افزود:

_ من به نفس حق می دم که فرار کرده باشه، ما خیلی تو این خونه بهش سخت گرفتیم. حالا هم انتخاب دخترم تو هستی و من به انتخابش احترام صد در صد می‌ذارم و تورو داماد خودم می‌دونم. فقط این‌رو بدون که دختر من لیاقت خوش‌بختیِ صددرصد‌رو داره. خانواده‌ات رو بیار باهاشون آشنا شم.

برای لحظه‌ای آبی‌هاش‌رو دوخت به نگاه پرتشویشم و سپس با دنیایی از اعتماد به نفس و مقتدارنه گفت:


romangram.com | @romangram_com