#نقطه_ضعف_پارت_179

لب زد:

_ هی گفتی بیا شیراز بیا شیراز، تهِ تهِ زورت همین بود؟

نیما فریاد زنان خیز گرفت برای یقه چسبیدن و فریاد بابا، هردورو خاموش کرد. یکی‌رو از خشم و اون یکی‌رو از تمسخر.

مسیح رو کرد به بابا و اما نگاهش برای ثانیه‌ای من‌رو نشونه گرفت و سپس گفت:

_ می‌دونم که از دست من و نفس خیلی ناراحت هستین آقایِ کیهانی اما، اگر شما هم جای من بودید قطعاً مجبور می‌شدید همین کاررو انجام بدید چون، منو نفس شدیداً عاشق هم شدیم و اون زمان اصلا شرایط برای اجازه گرفتن از شما مساعد نبود و من با وجودِ این که می‌دونستم چقدر رو بهزاد پافشاری می‌کنید نمی‌تونستم ریسک کنم و نفس‌رو برای درخواست اذن به شیراز بیارم.

نیما دست مشت کرده بود و قسم می خورم اگر وجود بابا نبود همین حالا حمله می‌کرد اما بابا به مبل‌ تک نفره‌ی کنج سالن اشاره کرد و توام با هزار و یک سکونی که همیشه به همراه داشت، دعوتش کرد به نشستن.

_ بفرمایید.

به دنبالش رو کرد به بی‌بی که تازه به جمع پیوسته بود و دهان باز و چشم‌های از حدقه بیرون زده‌اش به علاوه‌ی تارها سفید رنگ و پریشونی که از زیر روسریِ سیاهش بیرون زده بود، تصویری خنده‌داررو به بیننده تحویل می‌داد، گفت:

_ مامان جان چای بیار برای آقا.

بی‌بی سلام کوتاهی حواله‌ی مسیح کرد و مسیح، مودبانه پاسخش داد. بی‌بی دور شد و من نشستم روی نزدیک‌ترین مبل به مسیحی که امروز به طور عجیبی از در سیاست وارد شده بود. پاچه‌های گل‌دارِ شلوارم‌رو بالا کشیدم و پا انداختم روی پا. من با چشم‌هام مردی که به تازگی‌ها فهمیده بودم متعلقه به رویاهام‌رو می‌بلعیدم و اون با لب‌هاش به سر و وضعِ افتضاحِ من می‌خندید و قطعاً که با ابروهاش دل می‌برد.


romangram.com | @romangram_com