#نقطه_ضعف_پارت_178
با سر و صدایِ وحشتناکی که از سوی سالن به گوشهام میرسید، پلک باز کردم و در کسری از ثانیه موقعیترو دریافتم. مطمئنم که صدا، صدای مسیح بود که سعی در تسلی دادنِ حال کسی داشت. شقایق که تازه بیدار شده بود، حالی شبیه به منرو داشت وقتی سیلیِ جونداری به گونهاش نواخت و گفت:
_ خاک بر سرم صدای نیماست.
سر تکون دادم و زمانی برای تعویض لباس نبود. با سرعتی ناشناخته به طرف سالن دویدم و نیمارو دیدم که یقه ی مسیح رو چسبیده و اونرو مورد نهایت کملطفی عنایت قرار داده. خطاب نامش حتی به ملتمسانهترین حالت ممکن تاثیری نمیکرد و من خیره به آبی کمرنگهایی که با لودگیِ تمام به حرکات نیما نه و به لباسهای من قفل بود، برای لحظهای برههی زمانیمرو از دست دادم. این مرد، همون مرد رویاهای من بود.
نیما از غفلتِ ناهنگامش استفاده کرد و همراه با تشدید فشار دستهاش دور گلوی مسیح، غرید:
_ میری بدون اجازه، دخترِ مردمو میدزدی؟ به اینکار میگن دزدی. من تورو درستت میکنم.
ابروهای مسیح بالا رفت، به لودگیش ادامه داد و اما نگاهِ پرتفریحشرو از اندام من در قالب مسخره و گل و گشادترین لباس خواب دنیا نگرفت.
به موجب یاری رسوندن به مسیح و یا فرار از اون نگاه بودرو نمیدونم اما قدمهای شتابزدهامرو رسوندم به اتاق خواب بابا و در حال چفت کردن دکمههای قابلمهایِ پیرهنش بهم دیدمش.
نالیدم:
_ بابا تورو خدا بیا بیرون.
و اون با دستهاش دعوت به آرامشم کرد. به همراهش اتاقرو ترک کردم و پس از ورود به نشیمن، دستهایی که یقهی مسیحرو میون انگشتهاش مچاله میکرد، به آرومی رها شد و مسیح نگاه پراستهزاشرو از نگاه آتیش نیما گرفت.
romangram.com | @romangram_com