#نقطه_ضعف_پارت_177
قلب حاج ناصر سرِ ناسازگاری برداشت و برای باور تحقق جملهی نحسی که دخترش از میون لبهاش بیرون فرستاده بود، اونرو چندینبار تکرارش کرد. توام با مکثی طولانی واژهی مقدس ازدواجرو لب زد و نیمایِ همیشه متعصب، اینبار با دنیایی از تحیر روی پا ایستاد. آخرِ دنیایی که حرفشرو میزدن، همین امروز نبود؟ همین امروزی که نفس، تیغ برداشته بود و ریشهی آبروشونرو میخراشید. ازدواج کرده بود؟ بدون اذن پدر؟ شوخی که نمیکرد، نه؟ نفس اهل استهزا اون هم در چنین بحبوحهی زمانیای نبود. حقیقت بود، حقیقت محضی که از تمام زهرمارهای دنیا تلختر به نظر میرسید. چه گناهی در حق معبودش مرتکب شده بود که اینطور پاسخ میگرفت؟
نفس برای رخدادِ نیمهی بیشتری از اتفاقات، حق داشت. حق داشت که از ارتکابهای بیرحمانهی برادرش خرده به دل بگیره، حق داشت، برنجه از پدری که مقابل تمام اشتباهات پسرش صامت موند و حرفی نزد، حتی حق داشت که برای رهایی از چنگال اسارتی که نیما روزبهروز تندیِ اون میافزود، دست به گریز بزنه اما، ازدواج هم به حقانیت بود؟
نمیشناخت دختریرو که مقابلش نشسته. تا این حد برای تربیتش اشتباه کرده بود؟ چشمهای کمجونی که تنها به زور عینکهای شمارهدار، خوب میدید، قصد کرده بودن که حلقههای دورشرو بشکافن و بیرون بزنن. نگاهش پر بود از سوال، از سرزنش، از چراهای بیجواب؟ و اما دستهاش باز هم دستهای نیمارو مهار کرد که نزنه. عهد بسته بود، به یگانگی و اقتدارِ خدای خود قسم خورده بود که اگر تک دخترشرو تنها برای یکبار ببینه، تمام خارهای دنیارو از پیش پای اون برداره و مهارِ نیما که کار شاقی نبود!
نیمارو کنار زد، بیبیرو مورد خطاب قرار داد و نهایتاً رو کرد به نفس و معترضانه گفت:
_ من انقدر پدر بی لیاقتی بودم نفس؟ انقدر بی لیاقت که بدون اجازهام بری ازدواج کنی؟
نفسی که تا به حال به موجب حال خراب پدرش بغض خورده بود نتونست، اینبار اونرو مهار نکرد و اجازه داد تا با بلندترین صدای ممکن بشکنه. باید لیست دردهاشرو مقابل چشمهای همیشه بستهی پدرش به تصویر میکشید.
_ بابا منو بفهمید. خواهش میکنم برای یه بارم شده منو بفهمید. من عاشق شدم.. تا حالا عاشق شدید؟ وقتی شماها منو تنها گذاشتید، وقتی به احساسم پشت پا زدین و گفتین یه کلام فقط بهزاد، من نتونستم بمونم. چون رویای من از بچگی ازدواج با عشق بود و من عاشق بهزاد نبودم که هیچ، از اون معدنِ حالت تهوع، متنفر بودم. فرار کردم میدونم احمقانهترین راه بود اما برای منی که خسته بودم از مشت و لگداتون، آره با توام خان داداش، برای منی که زیر ضربههای بی رحمانهی برادرم داشتم له میشدم تنها راه بود. رفتم تهران، من بیست و اندی ساله رفتم تو یه شهر غریب، شلوغ و پردردسر و اگر مسیح از راه نمیرسید، معلوم نبود برای منی که هیچی به جز کز کردن کنج یه چهاردیواری و رو گرفتن از محرم و نامحرم نمیفهمیدم چه اتفاقهای شوم و خوفبرانگیزی در راهه. میگین نامرده که بدون اذن پدر یه دختررو گرفته؟ آره بگیم که نامرده اما، اون صفتهای محشر و بارزی داره که شما ندارین و بزرگترینِ اونها غیرتشه. من کنارش احساس آرامش کردم و الان دارم میفهمم تا چه حد بهش وابستهام. چون.. چون اون، اون دقیقاً مرد رویاهای منه. مردرویاهام!
بیان واپسین جمله، برابر شد با راه دادن چنین امری در اتاق باورهاش. مسیح دقیقاً مرد رویاهاش بود. مردی که اقتدارشرو برای زمین و زمان به رخ میکشید، مردی که چهرهی دلفریبش هوش از سر هر آدمیرو میگرفت و به تاراج میبرد، مردی که صدای قدمهاش، شبیه به خوشآهنگترین نوای دنیا قلبشرو به آرامش میسوند و صاحب اون چشمهایی که هیچ واژهای برای وصفش در چنته نداشت، قطعاً مرد رویاها بود و نفس برای اولینبار و دلیرانه، این امررو با تمام وجود برای خود اقرار میکرد.
فصل چهارم
نفس
romangram.com | @romangram_com