#نقطه_ضعف_پارت_176
روی پا ایستاد و عزم خیز بردن کرد که حاج ناصر دستی به نشونهی سکوت بالا برد و ادامه داد:
_ عاشق؟ عاشقِ کی؟
نگاه از نگاه پدرش دزدید. چقدر شرمسار بود از بیان چنین جملاتی.
لب گزید و خجل زمزمه کرد:
_ اسمش مسیحه. مسیحا رادانفر.
حاج ناصر از بیان جملاتی که حقیقت محض بود، به خود لرزید و این تکونها، از محدودهی ارادهاش کاملاً خارج بود به خدا.
با این وجود ادامه داد:
_ همه چیرو بگو نفس مقدمه نچین.
برای لحظهای نگاه قفل کرد روی دستهای مشت شده از خشم نیما و مجدداً برگشت به پدرش. پر از حسِ سرافکندگی بود اون لحظهها.
_ همه چی... همه چی اینه که من... من... راستش من تو تهران ازدواج کردم.. اون فرد پشتِ خط.. مسیح، شوهرِ منه.
romangram.com | @romangram_com