#نقطه_ضعف_پارت_175
********
شیراز
_ بسه دیگه نیما. من هنوز نمُردم. نگاه کن ببین چی سر دخترم آوردی. بشین سرجات.
رو کرد به نفس و تمام دلخوریهاشرو، به تیلههای کمسوی چشمهاش احاله کرد.
_ تو تعریف کن نفس، می خوام از زبون خودت بشنوم. حالا وقتشه که حرف بزنی. تهران که بودی، برای چی موندنی شدی؟ کجا خوابیدی، کجا بیدار شدی؟ این مدت سر رو کدوم متکا میذاشتی و راحت خوابت میبرد؟ دختر تنها و بیست و اندی سالهی من، چطور تونست این همه مدت دووم بیاره؟
نفس من من کنان نگاه ترسیده اشرو دوخت به پدرش. باید میگفت مسیح تمام این مدت محافظم بود؟ می ترسید از کتک خوردن، می ترسید از خشم مجدد نیما و میترسید از بیان هر جملهای که مربوط میشد به تهران و رخدادهای اعجاببرانگیزش اما، تا کی میخواست پنهان کنه؟ تا کی میخواست نگه؟ نهایتاً که باید برمیگشت، نهایتاً که باید پرده از رازِ مخوف چپیده در کنج دلش، میشکافت.
زندگیِ عاری از مسیح، حیاتی میشد خالی از اقرار به دوستداشتنها، حیاتی میشد خالی از ترکیب رنگهای آبی آسمانی و کاربنی، بدون مسیح اصلا نمیشد. اینرو دقیقاً بعد از گذرِ هرثانیهای که بدونِ اون به یک قرن میرسید، فهمید.
با به یادآوری چشمهای مسیح بود که برای لحظهای جلادت به کار برد و سرآغازِ داستان حقیقیِ زندگیشرو، اینگونه به تصویر کشید.
_ من عاشق شدم.
خشم مجدداً به وجود نیما زبانه زد، چهرهاش رو به سختی رفت و به خدا که اگر پدرش نبود...
romangram.com | @romangram_com