#نقطه_ضعف_پارت_173
_ میخوای بری بگی چی داداش؟
این سوال، معادلهی بیجوابی بود که پس ذهن خودش هم رژه میرفت. فکر کرد و از بهم پیوستنِ واژهها، جملهای اعجابانگیزرو بیان کرد که خودش هم به حقیقی بودنش ایمانی نداشت.
_میرم میگم اومدم زنمو ببرم. زنم.
مریم ابرو بالا انداخت، ته دل ماهگل به علاوهی ماهرخ کیلو کیلو قند آب شد و ماهرخ زیر لب نفسرو "زن داداش چشم سیاهم " خطاب کرد. مسیح اون جملهی زیرلبیرو به وضوح شنید و با خود فکر کرد که ماهرخ چه زن داداش چشم سیاهِ دلبریرو صاحبه. مریم مقابل پاهاش ایستاد، لبخند به لب آیتالکرسی خوند، آیههاشرو به چهرهی خارقالعادهی پسرش، فوت کرد و در نهایت اونرو به پناه حق سپرد.
_ برو مادر خدا پشت و پناهت. برو دخترمرو نجات بده. بگو ما دوست داریم هم دیگهرو.
مسیح سر تکون داد و درحالیکه از میون لنگهی در می گذشت، به واپسین جملهی مضحکِ بیان شده خندید. چه دوست داشتنیرو میگفت دقیقاً؟ تنها قصد کرده بود که نفس مظلوم واقع شدهرو از چنگ نیمای روانی خلاص کنه و تنها به همین دلیل بود که قصد کرد به شیراز سفر کنه. این جملههارو همراه با تشدید برای خود تکرار کرد، نگاه گرفت و سپس بعد از سپردن خانوادهاش به متین ساختمون ویلایی بهشت مانندشرو ترک کرد.
پشت رل قرار گرفت، دست برد و موزیکِ مورد علاقهاشرو پلی کرد و گویا دقیقاً همون لحظه بود که بارون گرفت.
" وقتی تنت، ازم دور میشه نمیدونی چقدِ بد میگذره....
مگه کسی تو دنیا از تو به من نزدیکتره؟هر روز ببینمت سیر نمیشم از دیدنت. جون هر دوتامون نرو،
پیش تو نمیشه بگیرم جلو این دلِ واموندهرو،
romangram.com | @romangram_com