#نقطه_ضعف_پارت_172

با آخرین توان زد روی ترمز و گام‌های پرتعجیلش‌‌رو رسوند به ساختمون. بی‌توجه به وجود اعضای خانواده‌اش سلام کوتاهی حواله‌ی جمع کرد، خیاری از میوه‌خوری قاپید و سپس پله‌هارو دوتایکی بالا رفت. ساکش‌رو پرت کرد روی تخت، بی این‌که نگاهی به لباس‌ها و رنگ و مارکشون حواله کنه، اون‌هارو داخل ساک ریخت و در آخر مسواک مسافرتیش‌رو هم کنار اون‌ها قرار داد. باید به نفس می‌رسید، باید نجاتش می‌داد از اون قوم. باید می‌رفت..

از پله‌ها که سرازیر شد، مریم درست مقابلش ایستاده بود.

_ آخه کجا داری می‌ری مادر؟

بند ساکش‌رو روی شونه‌اش فیکس کرد و نفس بیرون فرستاد. حالش خوب نبود، کاش راحتش می‌گذاشتن‌. با این بلبشوی زمانی، حالا سفری پرطول و دراز به شیرازرو پیش رو داشت و صبر می‌خواست به خدا. از خدا خواستار صبر شد، رو کرد به مادرش و توام با دنیایی از آرامش گفت:

_ دارم می‌رم شیراز دنبال نفس. حالا اجازه می‌دی؟

مریم به روی گونه‌اش کوبید. شیراز رفتن عروسش که مساوی بود با تخریب تمام آرزوهاش.

_ خدا مرگم بده مگه نفس برگشته شیراز؟

سر تکون داد. حالا باید داستان هم تعریف می‌کرد.

_ آره رفته برادرشم داره اذیتش می‌کنه مجبورم برم دنبالش.

ماهگل که کنجکاوی، از خصوصیات اصلیِ اخلاقیش محسوب می‌شد، سریعاً نزدیک شد و دخالت کرد:


romangram.com | @romangram_com