#نقطه_ضعف_پارت_171

و پاسخ گرفت:

_ خر عمته. اون تلفنِ کوفتی‌رو بده به من که ببینم کدوم یکی از دوست‌های بی‌شرفته که کد تهران هم افتاده.

بی‌سیم‌رو به سینه‌اش چسبوند و نه، این اتفاق سرآغاز بدبختی‌هاش می‌شد. اگر تماس‌رو قطع هم می‌کرد، اگر به شک‌های نیما دامن هم می‌زد و تا صبح کتک می‌خورد، صد البته که هزاربار بهتر از به یقین رسوندنش بود.

نیما این‌بار به صورتش کوبید و نزدیک شد برای قاپیدنِ تلفن و صدای فریادی برای لحظه‌ای، صداش‌رو از هرگونه صحبتی سامت کرد.

_ نفس با تو نیستم مگه؟ می‌گم گوشی‌رو بده بهش.

این‌بار دست‌هاش تماماً تلفن‌رو رها کرد و نیما با دنیایی از خشم، چنگ انداخت به اون تا هویت صاحبِ صدای فریادگونه‌رو بررسی کنه‌. کارها داشت با نفس!

مسیح با سر و رویی پریشان و درهم‌پیچیده اتاق‌رو ترک کرد، مقابل نگاه‌های متحیر و متتبع هر سه نفر، با سپهر تماس گرفت و پاسخ ندادنش، حالش‌رو بدتر کرد. ساعت مچیش‌رو مقابل چشم‌هاش به تصویر کشید و زمانی نداشت. به خدا که اگر انگشت نیما به تنِ همسرش می‌خورد..

به راه افتاد و گفت:

_ سالار من دارم می‌رم شیراز تو سپهررو دست به سر کن. بگو رفتم مرخصی. بگو رفت بمیره. فقط ری به ری به من زنگ نزنه.

این‌رو گفت، رفت و در به هم کوبید و حتی نگاه هم نکرد به ساحلی که برای بیان خواهشی ملتمسانه، هزار و یک روز تمرین کرده بود.


romangram.com | @romangram_com