#نقطه_ضعف_پارت_170
و شنید:
_ نتونستم. روم نشد. انقدر ترسوام که هنوز جرات نکردم راجع بهت چیزی به خانوادهام بگم. ازت خجالت کشیدم مسیح.
برای لحظهای ناگهانی، درب اتاق چهارطاق باز شد، چهرهی نیما در قاب آیینه به ثبت رسید و صدایی که فریاد میکشید:
_ با کی داری حرف میزنی؟
به گوشهای مسیح رسید.
قلبِ نفس برای ثانیهای تپیدنرو از یاد برد، تلفن میون انگشتهاش شل شد و دخترک برای رها نکردنش، تمام تلاششرو به کار گرفت. تن به کمد چسبوند و نیما مجدداً به دیوانگی رو برده بود. دست بلند کرد و ترهای از مواجهای سیاهشرو به دست گرفت و سپس غرید:
_ با تو نیستم مگه؟ با کی داری زر میزنی؟
دخترک از درد هم میمرد، تلفنرو رها نمیکرد.
نالید:
_ دوستمه.
romangram.com | @romangram_com