#نقطه_ضعف_پارت_168

چشم غره‌هایی که مسیح حواله‌اش می‌کرد، مانع ادامه‌ی آن‌چنانیِ مکالمه شد و به ناچار کوتاهش کرد.

_ الان شرایطت مساعد هست..؟ می‌تونی حرف بزنی...؟ راستش.. سام.. یعنی آقا‌مسیح می‌خوان باهات صحبت کنن.. پس از من خداحافظ.

مسیح تلفن به دست گرفت، مقابل نگاه کنجکاوِ جمع به اتاق رفت و در رو هم پشتِ سرش بست.

_ سلام خوبی؟

صداش خیلی آروم و غیر قابل مفهوم، میون دیواره‌های گوش‌هاش اکو شد.

عکسِ دخترک، بلند و رسا گفت:

_ سلام نمی‌تونی حرف بزنی؟

دخترک بعد از نگاهی به محدوده‌ی اتاق، دررو به آهستگی بهم کوبید، کنار پنجره‌ ایستاد، ماشین نیمارو دید و لب زد:

_ بابا و داداش هستن اما حواسشون نیست.

مسیح باشه‌رو لب زد و درست پس از خالی شدنِ ذهنش از جمله‌ها ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com