#نقطه_ضعف_پارت_167
سالار شبیه بمبی منفجر شده شروع به خندیدن کرد و مسیح، با نگاهی عاقل اندر سفیهانه چشم دوخت به خندههایی که واقعاً جا و مکان خودرو نمیشناخت.
سالار خنده خشک کرد و عقب کشید.
_ خب چیه برادر من؟ نترسه؟ بگو کیه که از تو نترسه؟ نگاه کن به دور و اطرافت. الان نیلو از تو میترسه ساحل از تو میترسه. چرا؟ چون اخلاق نداری عزیزم.
چهره جمع و لب و دهن کج کرد.
_ بسه مسخره بازی، جمع کن اون لب و لوچهرو
سالار خنده قورت داد، مسیح، بار دیگه شمارهرو واضح و شمرده برای ساحل خوند و بعد از چند بوق طولانی درنهایت تماس وصل شد.
ساحل بزاق دهان پایین فرستاد و صدا صاف کرد.
_ سلام.. با منزلِ کیهانی تماس گرفتم؟ نفس جان هستن؟ من... من یکی از دوستانشون هستم.. ممنون میشم لطف کنید.
کمی مکث کرد و با گذر هر یک از ثانیهها مسیح بود که مشت میفشرد.
_ سلام عزیزم خوبی....؟ شناختی دیگه....؟ ساحلم. یه وقت یه زنگ نزنیها... کجایی تو آخه؟ حالت خوبه؟ حال بابات بهتره؟
romangram.com | @romangram_com