#نقطه_ضعف_پارت_165
_ سلام چی شده؟
مسیح بی حرف نیلوفررو کنار زد و وارد شد. ساحل ساندویچی که میون دستهاش اسیر بودرو روی میز انداخت و روی پا ایستاد و مسیح نگاهی گذرا هم به سلام و احوالپرسیش نکرد.
_ سلام، خوب هستین؟ ببخشید من برم تو اتاق.
مسیح صحبتشرو بی جواب گذاشت و ساحل، سریعا از مقابل چشمهاش دور شد. سالار سرسری قضیهرو توضیح داد و خواست که نیلوفر خیلی زود به منزل کیهانی زنگ بزنه، مسیح برای خود چای ریخت و در پاسخ به نیلوفر که تلفن به دست، شماره ی منزلشونرو میپرسید گفت:
_ نمیخواد زنگ بزنی، اگه میخواست خودش میزد.
سالارِ وا رفته دخالت کرد:
_ این غرور تو چیه دیگه؟ شاید اونم منتظر تماس تو باشه.
فنجون چایرو روی تکه امدیافِ اپن کوبید و محتویاتش در کسری از ثانیه لغزید و بیرون ریخت.
_ منتظر من؟ مگه من چجوری میتونم به اون زنگ بزنم که منتظر من باشه؟ خودش احمق نیست میدونه باید زنگ بزنه.
صدایی از فاصلهای دور به گوش رسید، صدایی که به شدت میلرزید و هیچکس انتظارشرو نمیکشید.
romangram.com | @romangram_com