#نقطه_ضعف_پارت_164
_ احمقی احمق. زنگ بزنم بگم سلام من با نفس کار دارم، بعد اگه ازم پرسیدن شما؟ بگم من شوهرشم؟ آره؟ که اون برادر دیونهاش دوباره بگیرتش زیر مشت و لگد؟
تک خندهی کوتاهی سر داد و گفت:
_ اونقدرم عقلم کم نیست داداش میریم خونهی من نیلو زنگ میزنه دیگه. حالام راه بیوفت اول میریم درمانگاه یه نگاهی به دستت بندازه بعد میریم خونه.
مسیح راه افتاد و سالار رو وادار کرد که دنبالش به راه بیوفته.
_ ده روز دیگه عیده و من میخوام از این حال و هوا در بیام. احتمالاً یه هفتهایرو برم ترکیه.
_ عالیه.. برو آب و هوات عوض شه حواسم به همه چیز هست.
سر تکون داد و مجددا پیدا کرد بهانهایرو برای تخلیهی خشمش. نگاهی که تلفن به دست کنجِ دیوار ایستاده بود.
_ جمع کن اونو.. همش سرت تو گوشیته. واسه فک زدن پول میگیری؟
نگهبانِ بیچاره، همراه با تعجیلِ بی حد و مرزی تماسرو قطع کرد و سالار درحالیکه سر تکون میداد، به خوی مغرورانهی مسیح خندید!
برای دومینبار دستشرو روی زنگ فشرد، نیلوفر با چهرهای بشاش دررو گشو و لبخندش دقیقاً بعد از از نظر گذروندنِ دست باند پیچی شدهی مسیح روی لبهاش خشک شد.
romangram.com | @romangram_com