#نقطه_ضعف_پارت_163

تمام وجودش می‌لرزید، بی توجه به خونی که فواره می‌زد، می‌کوبید و اگر سالار با مهار دست‌هاش، متوقفش نکرده بود، حتما با یک شکستگی جدی مواجه می‌شد.

تنش میون دست‌های سالار، به هر جون کندنی که بود، اسیر شد وقتی گفت:

_ یه الف بچه.. یه الف بچه‌ی بیست و یکی دو ساله، خیلی راحت منو ول کرده و رفته پیش یکی دیگه. من به اون اعتماد کردم، گفتم برو و یه هفته‌ای برگرد و اون دلش خوشه به بهترهای شیراز. این یعنی چی؟ یعنی یه دختر گاگول فرضم کرده؟

سالارب که از به سکون نشستن حالش، اطمینان حاصل کرده بود، تنش‌رو در آغوش گرفت و تمام تلاشش‌رو برای تسلیِ حال یکی از مردترین مردها اطرافش به کار گرفت.

_ باشه آروم باش. با عصبانیت که چیزی حل نمی‌شه عزیز من. شاید اونم تو خونه یه مشکلی داره تو یه زنگ بهش بزن. چرا همش منتظری بقیه دنبالِ تو بگردن؟

مسیح‌رو باز هم خشم گرفت.

_ به چی زنگ بزنم هان؟ به کجا زنگ بزنم؟ می‌فهمی چی می‌گی؟ من فقط یه شماره ازش دارم اونم شماره‌ی خونشونه.

عامیانه‌ترین پاسخ عمرش‌رو شنید و دیوانه شد:

_ خب زنگ بزن خونشون.

نگاهی به انگشت‌های زخم و خون افتاده‌اش انداخت، پنج انگشت‌رو درهم فشرد و با صدایی آهسته اما پرغصب گفت:


romangram.com | @romangram_com