#نقطه_ضعف_پارت_162
_ سامیار آقا... اما... اما همه چیز همونطور بود که شما خواسته بودید.
دستهاش مشت شد و اون حجم از عصبانیت داشت مجنونش میکرد. مشتش بالا آمد و با بی رحمیِ تمام کوبیده شد به صورت نگهبانی که خودش هم نمیدونست دقیقاً مرتکب چه گناهی شده.
_ ساکت.. اما و اگر نداریم. یه مدته به حال خودتون گذاشتمتون پررو شدید. میدونم از این به بعد با شما بیخاصیتها چطور برخورد کنم.
سپس پشت کرد به تنی که مچاله روی زمین افتاده بود، رو کرد به جمعیت اندکی که همون نزدیکیها جمع شده بودن و غرید:
_ اینجا چیکار دارید؟ برگردین سر کارتون. سریع..
همه ی افراد حاضر حتی نگهبانی که تا به حال مورد حمله قرار گرفته بود، سریعاً سالنرو ترک کردن و سپهری که از ورای پلهها مشغولِ تماشای حال وحشتناکش بود، لب زد:
_ دلیل این خشم، کمکاریِ نگهبانها باشه انشالله.
سالار پلههای خروجیرو همراه با نفسهای منقطع دوید، به محض نزدیک شدن بازوی مسیحرو چسبید و وادارش کرد که سالنرو ترک کنه. کمی که با گام برداشتن میونِ معدن اسکیژن و دار و درختها، آرامش کسر شدهاشرو پس گرفت، دستی به تارهای سرکشی که خودرو به دست سوز سرد سپرده بودن، کشید و گوش سپرد به جملههای سوالی و پی در پیِ سالار.
_ تو معلوم هست چته پسر؟ خسته نشدی انقدر با همه دعوا کردی؟ خسته نشدی از بس سر این و اون داد زدی و حرص خوردی؟ بهم بگو چته؟ همهی این رفتارهای ضد و نقیص که از دوریِ سی روزهی نفس نیست؟ نگو که هست!
اولین درختی که مقابلش قدالم کرده بود، اینبار مورد حمله قرار گرفت. سالار با دهانی باز کناری ایستاد و مسیح زد و فریاد کشید تا فقط کمی از حرصِ درونیشرو تخلیه کنه و نمیشد. به خدا که رها شدنش توسطِ یک دختر، با معادلههاش نمیخوند. ایکس این معادله با ایگرگ، هناهنگی نداشت.
romangram.com | @romangram_com