#نقطه_ضعف_پارت_161
سر تکون داد، محکم و پرحرص.
_ نه عمراً. یعنی اصلا دست نمیکشه از زمین کوبیدن سپهر. عمرا بخاطر من چنین کاری کنه.
_ دیونه شدی دختر؟ میخوای زن کسی بمونی که صبح تا شب، شب تا صبحشرو با یه مشت قاتل و خلافکار میگذرونه؟
کرمِ مرطوب کننده اشرو به دست گرفت، در تیوپرو گشود و صورتشرو چرب کرد.
_ اینارو ول کن. یه کم از اینجا بگو؟ از بابام، خودت، داداشم.
شقایق آهی جانسوز از سینه بیرون فرستاد. هنوز هم به یاد داشت فریادهای از سرِ دردی که حاج ناصر صاحبش بود و شقایق از پشت پنجرهی بسته هم، میشنیدشون.
_ چی بگم بهت؟ روزهای اول نیما هر روز دم خونمون بود. اولش داد و بیداد کمکم به خواهش و التماس افتاده بود که اگه حتی یه خبر کوچولو ازت دارم بهش بدم. حال بابات خیلی بد بود نفس، روزهای اول که اصلا از خونه بیرون نمیاومد، اما کمکم پا بیرون گذاشت و حرفهایی شنید که اصلا فکرشرو هم نمیتونی بکنی. تمام اهل محل راجع به تو حرف میزدن. بابات دیگه غرور سابقرو نداشت و سرشرو می انداخت پایین و راه میرفت. بعد از چند وقت که آبها از آسیاب افتاد یه روز اومد دمِ خونه، نفس باورت نمیشه داشت ازم خواهش میکرد که جای تورو بهش بگم. یعنی اون روز اگه خبری ازت داشتم با دیدنِ قیافهی حاج ناصر حتما همه چیزرو میگفتم. امیدش که از من قطع شد مریض شد و افتاد تو خونه و الانم وضعش همینه که میبینی. بابات یه شبه نابود شد نفس.
برای تمام اشتباهاتش، به خوی احمش لعنت فرستاد. چقدر دلش برای بابای مقتدر و همیشه استواری که تمام اهلِ محل از نگاهش هم حساب میبردن، تنگ شده بود، چقدر دلش میخواست زمان برگرده به عقب و پدر عزیزشرو اونطور بیآبرو نکنه، چقدر متنفر بود از خودش و با همهی اینها، حالا اعتراف میکرد که جونش برای فردی که حالا کیلومترها دور افتاده بود، برای صاحب اون چشمها و برای اون نگاه محصور کننده در میرفت.
***********************
تهران
romangram.com | @romangram_com