#نقطه_ضعف_پارت_160

در کل واژه‌ی مرگ و خلاف‌کار و هر گونه واژه‌ای هم‌خانواده با اون‌ها برای شقایق بیگانه بود. تمام زندگیش‌رو مشغول نگهداری از مادر مریضش بود، اون چه می‌دونست از جنایت‌های تهران؟

_ خب حتما از این مردهای پر جذبه‌س بعدش چی شد؟

_ منم که با خودم فکر کردم یه قاتل روانیه، دنبالش راه افتادم تا جاش‌رو پیدا کنم و لوش بدم، ولی شقایق از همون‌جا بود که گیر افتادم. اولش که من و انداخته بود تو یه اتاق و ول کن نبود، فکر می‌کرد من یه جاسوسم.

نیم ساعتِ بعد شقایق از همه چیز خبر داشت. از باند خطرناک سپهر و سیاوش، از خلاف‌هایی که نفس با چشم‌هاش اون‌هارو دیده و مسیحی که بر مبنای نفرت خودش‌رو تو بد دردسری انداخته بود. شقایقی که بدوِ شروع داستان همه‌رو با خنده رد می‌کرد، حالا با دنیایی از وهم و ترس شانه‌های نفس‌رو به دست گرفته بود و می‌نالید:

_ می‌خوای چیکار کنی؟ نفس چطوری می‌خوای به حاج ناصر بگی ازدواج کردی؟ اون می‌کشتت. بعدشم گیرم که قبول کرد نمی‌ره تحقیق کنه ببینه کیه؟ کارش چیه؟

خودش هم همین دل نگرانی‌هارو به دوش می‌کشید وقتی گفت:

_ خودم هم تو همین فکرها موندم اما، مسیح شغل داره فقط یه مدته که بیخیالش شده. اون یه مربیِ حرفه ایه حتی چند تا باشگاه بزرگ هم داشته. خیلی هم ثروتمنده. حتی ثروت بابا پیش ثروت اون پشیزی هم ارزش نداره. بابارو هم که می‌شناسی هر کی پول‌دار باشه از نظرش برای من مناسبه.

شقایق اشاره کرد به تلفن و تماسی که تا چندی پیش، بی‌رحمانه قطع شده بود و نالید:

_ فکر می‌کنی اون قدری عاشقت باشه که از همون مرتیکه سپهره چیه، دست بکشه؟

نه حتی اگر از عشقش به جنون هم می‌رسید چنین رخ‌دادی جزء محالات محسوب می‌شد. اصلاً مسیح و عاشق و یا معشدق شدن هم محال بود. مسیح، همون مردی بود که سر عقب کشید تا نوازش نشه.


romangram.com | @romangram_com